روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر . احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد . نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا . همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم . در این فاصله هم کار های کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم . بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم . ما جزء نباتات بودیم. من هم همینطور . فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم که یک شلغمم . تلفن زنگ خورد .برش داشتم .بله ؟
اقای بلان شما یکی از برندگان قرعه کشی جوایز ما هستید.
از متن کتاب
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:19 توسط فائزه| |
شروع دوباره ...!...
ما را در سایت شروع دوباره ...! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 18:47